اي پدر اين عشق و عاشقي بسوزه.... حدود بيست ارديبهشت بود که بعد کلي قايم موشک بازي از سمت من، خودش اومد گفت که چيه قضيه؟
من هم صاف گذاشتم کف دستش گفتم علاقهمند شدم بهت...
اون هم که خبر داشت قضيه چيه. گفت نچ! ميخوام درس بخونم...
البته من هم گير ندادم بهش تا الان که بازار درسا داره کساد ميشه. يعني دوست نداشتم وسط امتحانا واسش بحران ايجاد بکنم. خلاصه تا اين لحظه از زمان ديگه نرفتم سراغش و بهش چيزي بگم.
فردا بعد از دو ماه و اندي ميخوام برم بهش بگم که من ميخوام باهات ازدواج کنم، نميخوام دوست باشم باهات. يعني فکر ميکنم شايد اينطوري برداشت کرده باشه.
حالا فردا چه شود، اعلي و اعلم...
واقعاً دوست ندارم از دست بدمش. هر چند ميدونم به دست آوردنش هم تبعات زياد و مسؤوليتهاي زيادي رو به همراه داره که کلي بار رو دوشم ميذاره. اما خب، اين کار رو بايد کرد و وقتي عشق و علاقه توش باشه، يک پتانسيلهايي فکر کنم تو آدم ايجاد کنه.
اميدوارم که به نتيجه برسم. خدايا خودت درياب ما رو ...
No comments:
Post a Comment